Part 3
اولین روز کاری یوکی تقریباً نصفش با پر کردن فرم ها و آشنا شدن با بخش های مختلف شرکت گذشت.
بلاخره نزدیک ظهر، یکی از کارمندها پوشه ای دستش داد.
? خانم سونگ، اولین پروژهتون.
با ذوق پوشه رو گرفت.
+ ممنون!
همین که بازش کرد، چشماش گرد شد..
طراحی لباس برای کالکشن پاییزه.
کنارش هم اسم مسئول پروژه نوشته شده بود.
مدیر پروژه: کیم تهیونگ
ناخودآگاه زیر لب گفت:
+ همون آقایی که امروز...
کارمند لبخندی زد.
? آره.
از امروز مستقیم زیر نظر ایشون کار میکنی!
آب دهنش رو قورت داد.
+ وای...
استرسم دو برابر شد...
꧁꧂
استودیوی طراحی...
برخلاف تصورش، خیلی آروم بود.
صدای مدادهایی که روی کاغذ حرکت میکردن، تنها صدایی بود که شنیده میشد..
راحت یه میز خالی پیدا کرد..
نشست و کیفش رو کنار صندلی گذاشت.
پوشه رو باز کرد و شروع کرد به خوندن جزئیات پروژه..
+ "الهام گرفته از برگ های پاییزی...
ترکیب رنگ های گرم...
استایل مینیمال..."
لبخند زد.
+ این دقیقاً همون چیزیه که دوست دارم...
مدادش رو برداشت..
اولین خط رو کشید.
بعد دومین...
بعد سومین...
کم کم انقدر غرق طراحی شد که حتی نفهمید چند ساعت گذشته.
که یهو صدای آرومی از پشت سرش اومد.
_ این قسمت رو...
اگه کمی نرم تر طراحی کنی...
تعادل لباس بیشتر حفظ میشه.
دختر از ترس تقریباً مداد از دستش افتاد.
سریع برگشت.
+ واای!
تهیونگ پشت سرش ایستاده بود.
یه لیوان قهوه توی دستش بود.
همون حالت آروم همیشگی...
انگار چند دقیقه بود اونجا ایستاده.
یوکی سریع از جاش بلند شد.
+ ببخشید!...
اصلاً نفهمیدم...
تهیونگ نگاهش رو به طراحی انداخت.
_ لازم نیست معذرت خواهی کنی.
بعد آروم کنار میزش ایستاد.
با نوک انگشت، گوشهی طراحی رو نشون داد.
_ این چین پارچه...
اگه از این زاویه شروع بشه...
وقتی لباس دوخته بشه، قشنگ تر روی بدن می ایسته.
یوکی با دقت نگاه کرد.
چند ثانیه بعد...
چشماش برق زد.
+ راست میگید...
من اصلاً بهش دقت نکرده بودم.
تهیونگ فقط لبخند خیلی کوچیکی زد.
_ برای همینه که پروژه رو با عجله تحویل نمیدن.
یوکی دوباره نشست..
مداد رو برداشت.
دقیقاً همون تغییری که گفته بود رو اعمال کرد.
چند لحظه بعد...
خودش هم از نتیجه تعجب کرد.
+ خیلی بهتر شد...
وقتی سرش رو بالا آورد تا تشکر کنه...
دیگه اونجا نبود.
+ ها؟
کجا رفت...؟
یکی از طراح ها که اون صحنه رو دیده بود، آروم خندید.
? عادتشه.
میاد...
اشتباه رو میگه...
بعد انگار نه انگار، عین روح غیب میشه.
یوکی ناخودآگاه خندید.
+ واقعاً آدم عجیبیه...
꧁꧂
ساعت از هفت شب گذشته بود.
آخرین خط طراحی رو کشید.
کاغذ رو چند ثانیه نگاه کرد.
بعد با رضایت نفس عمیقی کشید.
+ تموم شد...
همون موقع گوشیش لرزید.
Miyeon🐥
+ الووو؟
صدای پرانرژی مییون از اون طرف خط بلند شد.
♡ خانم کارمند!
یادتون افتاد یه دوستی هم دارید؟
خندید.
+ ببخشیدددد...
امروز اولین روز کاریم بود.
♡ خب؟
چطور بود؟
کیفش رو برداشت و از شرکت بیرون اومد.
+ باورم نمیشه...
شرکت از چیزی که فکر میکردم هم بزرگتره.
همه خیلی حرفه ای ان...
یکم ترسناکه، ولی دوستش دارم.
♡ پس امشب باید جشن بگیریم.
هفت و نیم و جای همیشگی؟
+ قبوله!
꧁꧂
چند دقیقه بعد...
یوکی وارد رستوران شد.
مییون تا چشمش بهش افتاد، از جاش بلند شد.
♡ بالاخره اومدی!
همدیگه رو بغل کردن و نشستن.
بعد از سفارش غذا...
مییون با شیطنت گفت:
♡ خب... چه خبر؟
شروع کرد همه چیز رو تعریف کردن..
از راهروهای بزرگ شرکت...
از پروژهی اولش...
و حتی...
از لیز خوردنش.
مییون وسط نوشیدن آب، نزدیک بود خفه بشه.
♡ صبر کن...
یعنی همون روز اول رفتی تو بغل مدیرت؟! 🤣
یوکی با خجالت صورتش رو با دستاش پوشوند.
+ یااااا !
بلند نگو!
مردم دارن نگامون میکنن!
مییون هنوز میخندید.
♡ بعد؟
خوشتیپ بود؟😏
یوکی یه لحظه ساکت شد.
بعد بی اختیار تصویر تهیونگ توی ذهنش اومد...
+...بد نبود.
مییون ابروهاش رو بالا انداخت.
♡ "بد نبود" یعنی خیلی خوشتیپ بوده.😂
یوکی خواست اعتراض کنه...
اما خودش هم خندید.
꧁꧂
همون موقع...
تهیونگ هنوز داخل دفترش بود.
طراحی های امروز کارمندهای جدید روی میزش پخش شده بود.
وقتی به طراحی یوکی رسید...
چند ثانیه بیشتر از بقیه نگهش داشت.
گوشهی لبش خیلی آروم بالا رفت.
_ ... استعداد داره.
چراغ اتاقش رو خاموش کرد...
اما طراحی یوکی رو روی میز نگه داشت...
next part:
شرایط نداره ولی اگه حمایت نکنین نمیزارم
حتماً بکنین خیلی قشنگه🫶
#وانشات #بی_تی_اس #چندپارتی #تکپارتی #درخواستی #فیکشن #تهیونگ #جونگکوک
بلاخره نزدیک ظهر، یکی از کارمندها پوشه ای دستش داد.
? خانم سونگ، اولین پروژهتون.
با ذوق پوشه رو گرفت.
+ ممنون!
همین که بازش کرد، چشماش گرد شد..
طراحی لباس برای کالکشن پاییزه.
کنارش هم اسم مسئول پروژه نوشته شده بود.
مدیر پروژه: کیم تهیونگ
ناخودآگاه زیر لب گفت:
+ همون آقایی که امروز...
کارمند لبخندی زد.
? آره.
از امروز مستقیم زیر نظر ایشون کار میکنی!
آب دهنش رو قورت داد.
+ وای...
استرسم دو برابر شد...
꧁꧂
استودیوی طراحی...
برخلاف تصورش، خیلی آروم بود.
صدای مدادهایی که روی کاغذ حرکت میکردن، تنها صدایی بود که شنیده میشد..
راحت یه میز خالی پیدا کرد..
نشست و کیفش رو کنار صندلی گذاشت.
پوشه رو باز کرد و شروع کرد به خوندن جزئیات پروژه..
+ "الهام گرفته از برگ های پاییزی...
ترکیب رنگ های گرم...
استایل مینیمال..."
لبخند زد.
+ این دقیقاً همون چیزیه که دوست دارم...
مدادش رو برداشت..
اولین خط رو کشید.
بعد دومین...
بعد سومین...
کم کم انقدر غرق طراحی شد که حتی نفهمید چند ساعت گذشته.
که یهو صدای آرومی از پشت سرش اومد.
_ این قسمت رو...
اگه کمی نرم تر طراحی کنی...
تعادل لباس بیشتر حفظ میشه.
دختر از ترس تقریباً مداد از دستش افتاد.
سریع برگشت.
+ واای!
تهیونگ پشت سرش ایستاده بود.
یه لیوان قهوه توی دستش بود.
همون حالت آروم همیشگی...
انگار چند دقیقه بود اونجا ایستاده.
یوکی سریع از جاش بلند شد.
+ ببخشید!...
اصلاً نفهمیدم...
تهیونگ نگاهش رو به طراحی انداخت.
_ لازم نیست معذرت خواهی کنی.
بعد آروم کنار میزش ایستاد.
با نوک انگشت، گوشهی طراحی رو نشون داد.
_ این چین پارچه...
اگه از این زاویه شروع بشه...
وقتی لباس دوخته بشه، قشنگ تر روی بدن می ایسته.
یوکی با دقت نگاه کرد.
چند ثانیه بعد...
چشماش برق زد.
+ راست میگید...
من اصلاً بهش دقت نکرده بودم.
تهیونگ فقط لبخند خیلی کوچیکی زد.
_ برای همینه که پروژه رو با عجله تحویل نمیدن.
یوکی دوباره نشست..
مداد رو برداشت.
دقیقاً همون تغییری که گفته بود رو اعمال کرد.
چند لحظه بعد...
خودش هم از نتیجه تعجب کرد.
+ خیلی بهتر شد...
وقتی سرش رو بالا آورد تا تشکر کنه...
دیگه اونجا نبود.
+ ها؟
کجا رفت...؟
یکی از طراح ها که اون صحنه رو دیده بود، آروم خندید.
? عادتشه.
میاد...
اشتباه رو میگه...
بعد انگار نه انگار، عین روح غیب میشه.
یوکی ناخودآگاه خندید.
+ واقعاً آدم عجیبیه...
꧁꧂
ساعت از هفت شب گذشته بود.
آخرین خط طراحی رو کشید.
کاغذ رو چند ثانیه نگاه کرد.
بعد با رضایت نفس عمیقی کشید.
+ تموم شد...
همون موقع گوشیش لرزید.
Miyeon🐥
+ الووو؟
صدای پرانرژی مییون از اون طرف خط بلند شد.
♡ خانم کارمند!
یادتون افتاد یه دوستی هم دارید؟
خندید.
+ ببخشیدددد...
امروز اولین روز کاریم بود.
♡ خب؟
چطور بود؟
کیفش رو برداشت و از شرکت بیرون اومد.
+ باورم نمیشه...
شرکت از چیزی که فکر میکردم هم بزرگتره.
همه خیلی حرفه ای ان...
یکم ترسناکه، ولی دوستش دارم.
♡ پس امشب باید جشن بگیریم.
هفت و نیم و جای همیشگی؟
+ قبوله!
꧁꧂
چند دقیقه بعد...
یوکی وارد رستوران شد.
مییون تا چشمش بهش افتاد، از جاش بلند شد.
♡ بالاخره اومدی!
همدیگه رو بغل کردن و نشستن.
بعد از سفارش غذا...
مییون با شیطنت گفت:
♡ خب... چه خبر؟
شروع کرد همه چیز رو تعریف کردن..
از راهروهای بزرگ شرکت...
از پروژهی اولش...
و حتی...
از لیز خوردنش.
مییون وسط نوشیدن آب، نزدیک بود خفه بشه.
♡ صبر کن...
یعنی همون روز اول رفتی تو بغل مدیرت؟! 🤣
یوکی با خجالت صورتش رو با دستاش پوشوند.
+ یااااا !
بلند نگو!
مردم دارن نگامون میکنن!
مییون هنوز میخندید.
♡ بعد؟
خوشتیپ بود؟😏
یوکی یه لحظه ساکت شد.
بعد بی اختیار تصویر تهیونگ توی ذهنش اومد...
+...بد نبود.
مییون ابروهاش رو بالا انداخت.
♡ "بد نبود" یعنی خیلی خوشتیپ بوده.😂
یوکی خواست اعتراض کنه...
اما خودش هم خندید.
꧁꧂
همون موقع...
تهیونگ هنوز داخل دفترش بود.
طراحی های امروز کارمندهای جدید روی میزش پخش شده بود.
وقتی به طراحی یوکی رسید...
چند ثانیه بیشتر از بقیه نگهش داشت.
گوشهی لبش خیلی آروم بالا رفت.
_ ... استعداد داره.
چراغ اتاقش رو خاموش کرد...
اما طراحی یوکی رو روی میز نگه داشت...
next part:
شرایط نداره ولی اگه حمایت نکنین نمیزارم
حتماً بکنین خیلی قشنگه🫶
#وانشات #بی_تی_اس #چندپارتی #تکپارتی #درخواستی #فیکشن #تهیونگ #جونگکوک
- ۳۵۰
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط